مطالب طنز و خنده دار-خوارزم

در این سری از مطالب سرگرمی این سایت میتوانید جدیدترین مطالب طنز و جوکهای باحال و خنده دار را ببینید.

۱۰ مطلب با موضوع «داستان خنده دار» ثبت شده است

در این تصویر چند حیوان را می بینید؟



۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فاطمه سادات داوری

همه چی آرووووووووووومه من چقدر خوشحالم :)))))))

یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت  و با ارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!

چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش.
به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه می مونه!

یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم.

اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می کنم. حتی اگر هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه. 
درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه ... و اینطوره که آدمها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست ...

و این تفاوت عشـق است با ازدواج ...
۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۲ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه سادات داوری

دوستی..........



 

با یه شکلات شروع شد....

من یه شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تودست من

من بچه بودم.... اونم بچه بود، سرمو بالا کردم سرشو بالا گرفت
دید که منو میشناسه ،خندیدم

گفت: دوستیم؟ گفتم : دوستِ دوست!

گفت: تا کجا ؟گفتم : دوستی که تــــــــــــــــــــا نداره!

گفت: تا مرگ ، خندیدم گفتم: من که گفتم تا نداره!

گفت: باشه تا پس از مرگ! گفتم: نه نه نه نه! تـــــــــا نداره!

گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس ازمرگ!

بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشه من و تو باهم دوستیم

خندیدم گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تــــــــــــا بزار!

اصلاً یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم

نگام کرد.... نگاش کردم ....باور نمی کرد!

می دونستم اون میخواست دوستی ما حتماً تا داشته باشه!

دوستی بدون تا رو نمی فهمید.

گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم. گفتم : باشه تو بذار

گفت: شکلات!هربارکه همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من باشه؟

گفتم: باشه.

هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی دوستیم، دوستِ دوست!

من تندی شکلاتمو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم و تند و تند میمکیدم.

میگفت شکمو ، تو دوست شکموی منی

و شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ.

میگفتم بخورش، میگفت تموم میشه؛نمیخوام تموم بشه  می خوام برای همیشه بمونه

خلاصه صندوقش پر از شکلات شده بود هیچکدومش رو نمیخورد

ولی من همه شو خورده بودم!

گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرم ها اونوقت چکار میکنی ؟ گفت مواظبشون هستم

میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم

و من شکلاتهامو میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه نه نه تا نداره! دوستی که تا نداره

...

یک سال ؛ دوسال؛ چهار سال؛ هفت سال؛ ده سال؛ بیست سال شده

اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم

من همه شکلات هامو خوردم ، اون همه شکلات هاشو نگه داشته

اما امشب اومده برای خدا حافظی !؛ میخواد بره ، بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود برمیگردم ، من که میدونم میره و برنمیگرده!

یادش رفت شکلات به من بده ، من که یادم نرفته...

یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه

یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش

اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت، یادش رفته نود صندوقی داره برا شکلاتهاش

هر دوتا رو خورد

خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره

میدونستم دوستی اون تــــــــــــــــــــا داره مثل همیشه!

خوب شد همه شکلات هامو خوردم

اما اون هیچ کدومشو نخورده
حالا نمیدونم با یه صندوق پراز شکلات های نخورده می خواد چی کار کنه...

 

۰۳ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۰ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه سادات داوری

دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت

🔹دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد️


🔸پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند💌


🔹مضمون نامه این بود : لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست!

با عشق : رابرت💕


🔸دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش خواست که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را با عکس رابرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست میکند🖼


🔹مضمون نامه این بود: رابرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه ی تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای داخل پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان

۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه سادات داوری

رونالدو امروز نذری داده که بتونن ایرانو ببرن ولی کور خونده

۱۷ تیر ۹۷ ، ۱۸:۰۰ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
فاطمه سادات داوری

چند داستان کوتاه و خنده‌دار

داستان خنده دار گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و اِلّا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

داستان طنز

ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ، ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺿﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ؟
ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺷﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﺑﺪﺍ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ .
ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ . ﺑﻌﺪ ﺍز ﻇﻬﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﺪ . ﻋﺼﺮ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺗﯽ ﻣﺜﻞ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻭ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﻣﺎﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦ چنین ﻫﻤﺴﺮﯼ ﺳﻌﺎﺩﺗﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ !
ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ ﻭﺿﻊ ﭘﺴﺮﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ ؟
ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻩ ﺍﻭﻩ !!! ﺧﺪﺍ ﻧﺼﯿﺐ ﻧﮑﻨﺪ ! ﺑﻼ ﺑﺪﻭﺭ ، ﯾﮏ ﺯﻥ ﺗﻨﺒﻞ ﻭ ﻭ ﻭﺍﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻨﺒﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺳﻔﯿﺪ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﺪ . ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﺑﺨﻮﺭﺩ . ﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﺩﻫﻦ ﺩﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍز ﻇﻬﺮ ﻫﺎ ﺑﺎﺯ ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺧﺒﺮ ﻣﺮﮔﺶ ﮐﭙﯿﺪﻩ ! ﻋﺼﺮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻭ ﺗﺎ ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﺩﺵ ﺍﺳﺖ . ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ، ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﺳﺖ

۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۵:۰۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه سادات داوری

داستان خنده دار «قاطر گران بها»

روزی روزگاری در زمان های کهن مرد کشاورزی بود که یک زن نق نقو و اعصاب خورد کن داشت

که از صبح تا نصف شب در مورد هر چیزی که به ذهنش می رسید شکایت می کرد

تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه مشغول بکار بود یا شخم می زد

یک روز وقتی که همسرش برایش ناهار آورد

کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ی درختی در پشت سرش راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد

بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد

ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد

چند روز بعد در مراسم تشییع جنازه زن کشیش متوجه چیز عجیبی شد

هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد

مرد گوش میداد و به نشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد

اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد

او بعد از یک دقیقه گوش کردن به حرف های مرد سر خود را به نشانه مخالفت تکان می داد

پس از مراسم تدفین کشیش نزد کشاورز رفت و از کشاورز در مورد قضیه ای که دیده بود سوال کرد

کشاورز با لبخند گفت : خوب این زنان می آمدند چیز خوبی  در مورد همسر من می گفتند

که چقدر خوب بود یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود بنابراین من هم تصدیق می کردم و سرم را به نشانه تایید حرف ها تکان می دادم

کشیش پرسید پس مردها چه می گفتند که مخالفت می کردی؟

کشاورز گفت : آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه ؟!!

۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه سادات داوری

داستان ما ایرانیا:


ﺍﮔﺮ ﻋﻘﺪ ﮐﺮﺩ : ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﮕﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ ﻫﺎ

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ : ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ ﻫﺎ

ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ : ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ ﻫﺎ😳

ﺭﻓﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ : ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ ﻫﺎ😉

ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪ : ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ😒

ﺍﻓﺘﺎﺩ : ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ😕

ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺪ : ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ😩

ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﺮﯾﺪﻥ : ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ🚗

ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪﻥ : ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ ﻫﺎ🏢

ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺳﺮﺵ ﻫﻮﻭ ﺍﻭﺭﺩ : ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ ﻫﺎ💁

ﻃﻼﻕ ﮔﺮﻓﺖ : ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ😭

ﻭ ﺁﺧﺮﺷﻢ ﻣﯿﮕﻦ ﭼﺸﻤﻤﻮﻥ ﺯﺩﻥ👀


ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻩ ﺍﯾﻨﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﭼﺶ ﺧﻮﺭﺩﻥ؟

ﺧﻮﺍﻫﺸﺄ ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺘﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ


ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺍﮔﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﺕ ﮔﺮﻓﺖ 

ﺑﺨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﮐسی نفهمه😂😂

۰۶ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه سادات داوری

قضیه من

یه روز برای مصاحبه تلویزیونی میرن به یه دبستان...


قبل از مصاحبه شروع میکنن به بچه ها یاد میدن که بگید ایران خیلی خوبه

ما در ایران امکانات زیادی داریم

ما در ایران پارکهای بازی داریم

ما در ایران آزادی و رفاه داریم

ما در ایران.......


یه دفعه میبینن یکی از دانش آموزا میزنه زیر گریه !!

میگن چی شده ؟؟!!!


میگه من دوست دارم برم ایران !!

۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فاطمه سادات داوری

✅ میگن چرا بچه های این دوره درس نمیخونن؟ و بی سوادن! همش میگن قدیما یه چیز دیگه بودن!

✅ میگن چرا بچه های این دوره درس نمیخونن؟ و بی سوادن! همش میگن قدیما یه چیز دیگه بودن!


سال 365 روز است در حالی که:

در سال 52 تا جمعه داریم! میشه 313 روز!

🔻سه ماه تابستون 90روز تعطیله! میشه 223 روز!

🔻از 26 اسفند مدارس تعطیله تااااا 13 فروردین. میمونه 207 روز

🔻خرداد ماه هم که بچه ها تا 20 خرداد بیشتر امتحان ندارن. پس 10 روزم اضافه میشه. میمونه 197 روز

🔻وزیر آموزش و پرورش اعلام کردند که #تعطیلات_۱۴_روزه_زمستانی از امسال، سال 97 اجرایی میشه! چقدر میمونه؟ 183روز!

🔻تاسوعا، عاشورا، اربعین، عید فطر، عید مبعث، عید غدیر، تولد همه امامان و پیامبر(ص)، رحلت همه ی امامان و پیامبر(ص)، نیمه شعبان، سیزده رجب(روز پدر)، روز مادر، شهادت حضرت فاطمه، 22بهمن که اینا دست کم میشه 23 روز تعطیلی!! یعنی 163 روز

🔻از این 163 روز یه هفته اش میبرنشون اردو و سینما و گردش علمی! 157 روز!!

🔻حداقل ده روزم برای آلودگی هوا و ریز گردها و زلزله و سیل و رعد و برق تعطیلن! میشه 147 روز!!

🔻با احتساب بین التعطیلن ها و اینکه توی مدتی که برای آلودگی تعطیل بوده و همه از فرصت استفاده کردن و رفتن گردش و تفریح... پس 99 درصد بچه ها مریض میشن و یه هفته با گواهی پزشکی نمیتونن بیان مدرسه! هفت روز بین التعطیلن و هفت روز استعلاجی میشه 14 روز فقط میمونه 133 روز!

🔻برای تمام تولدها و وفات ها یه روزم تو مدرسه روز قبلش مراسم مخصوص برگزار میشه که عملا جزو ساعات درسی محسوب نمیشه یعنی 23 روز بچه ها توی مدرسه هستن ولی اتفاقی نمی افته چون سخنرانی مدیر و معاون و ناظم مدرسه هست. که میمونه 110 روز!

🔻عقد و عروسی خاله و عمه و عمو ، خدایی نکرده فوت عزیزان، جا موندن از سرویس مدارس، بیماری مادر و پدر(بلا به دور) اینم میشه 10 روز که فقط 100 روز میمونه!

🔻پنجشنبه ها که بچه ها مدرسه نمیرن! 38 تا پنجشنبه تو طول سال تحصیلی هست که از این 100روز کم میشه! 62 روز باقی میمونه!


🔹تو این 62 روز یه جمع و منها یاد بگیرن شق القمر کردن. دیگه آموزش زبان روسی و نابغه پروری پیشکشمون!

۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۱۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فاطمه سادات داوری

کدبازان

mouse code|تغییر شکل ماوس