من خانم ((اینجوری)) هستم.اینکه چرا این جوری هستم قصه اش خیلی طولانی است. راستش یادم نیست که چطوری شد که این جوری شدم.مادرم می گفت:((وقتی به دنیا امدم

چنان جیغ هایی می کشیدم که همه یک صدا می گفتند:((این دختر چرا این جوریه؟))

نه تنها از روز اول تولدم این جوری بودم بلکه بعد ها هم این جوری ماندم.مثلا هر چه به دستم می رسید می  کشیدم.از گوش برادرم گرفته تا سفره روی میز.مادربزرگم وقتی این صحنه ها را می دید می گفت:((وا!پناه بر خدا این دختر چرا این جوریه؟))

من که به کوهمنوردی علاقه شدید داشتم و چون کوه دور و برم نیود از سر و کول مهمان ها بالا می رفتم اما انها به جای انکه من را تشویق کنند می گفتند:((این دختر چرا این جوریه؟!))

حالا فهمیدید؟از بس به من گفتند:چرا این جوری می خندی؟چرا اینجوری حرف می زنی؟چرا اینجوری غذا می خوری؟چرا اینجوری می خوابی؟چرا اینجوری.....

بالاخره من شدم ادم این جوری.