بعضی چیزها هیچ وقت دوباره تکرار نمیشوند .بعضی اتفاقا ، بعضی مزه ها ، بعضی بوها ، بعضی حس ها ، بعضی آدمها و ..... .اصلا شاید شیرینیشان به همین تکرار نشدن باشد .  بعضی ها را فقط باید از کنارشان به آرامی رد شد ، بعضی ها را به راحتی  میتوان به بهای ناچیزی خرید ، بعضی ها را باید فراموش کرد ، بعضی ها را باید کلا ندید ، بعضی ها را باید فقط اندکی شناخت و هر چه کمتر بهتر و فقط از دور زیبا هستند، بعضی ها را صد بار ببینی در ذهن نمی مانند ولی بعضی ها را یک بار ببینی همیشه در خاطر می مانند و فقط یکی هستند و تکرار نشدنی .

آدمهای زیادی در زندگی انسان می آیند و میروند ولی فقط بعضی ها در خاطر می مانند . فقط گاهی کسی تو را تحت تاثیر قرار میدهد . من این آدمهای خاص و تکرار نشدنی و یکتا را دوست دارم . بعضیها شخصیتشان به گونه ای ست که جذبشان میشوی . آنهایی که هر قدر بشناسی هنوز تکراری نمیشوند و تازه هر چه تکرار شوند هنوز هم خسته نمیشوی . هنوز نو هستند. هنوز چیزی برای شناختن و حرفی برای گفتن دارند و هر روز بهتر از دیروز هستند . عادت نمی شوند . بینهایت هستند . شاید حضور چنین کسی در زندگی هر آدمی فقط یک بار اتفاق بیفتد شاید هم هرگز . و ما آدمها یا به هم نمی رسیم یا دیر می رسیم و چه غم بزرگی ست از دست دادن این چنین آدمی . درست مانند فیلم شبهای روشن که در لحظه آخر دختری بخاطر تعهدی قدیمی پا روی دلش میگذارد و یک انسان خاص را از دست میدهد !!! یک وقتهایی مانند این فیلم بینظیرحضور بعصی آدمها هر چند کوتاه باشد کل زندگی را دگرگون میکند . تو گویی که در مدت کوتاهی تغییر میکنی . از یک جایی به بعد دیگر هیچ چیزی شبیه قبل نیست  .

  .

شل سیلور استاین به زیبایی گفته :


گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. بعضی وقت ها آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما دوستشان نداریم.به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم را همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!


برخی ما را سر کار می گذارند، برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پر کنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...


گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم.


گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری. گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.


او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است.


این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.   تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی ...