پسرک با پدرش سوار قایق بود ودر دریا ماهی گیری می کرد. ماهی های توی تور بالا و پایین می پریدند.

پسرک که دلش برای ماهی ها می سوخت.گفت:((کاش هر گز مرگ نبود!))

پدر گفت:((مثل این است که بگویی کاش ساحل نبود و همیشه با قایق روی دریا می ماندیم!))